این نوشتار خواندني از وبلاگ یکی بود ... که یکی نبود کپی اند پيست شده‌است! با احترام به اوهام عزيز با اين وبلاگ سرشار از مطالب خواندني! 

 

همه چیز همان گونه که هست زیباست بگذار بیاید...

                   هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی
    نوری ظریف و شکننده ، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ
              که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشد
              نقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام ، هیچ!    ت . دشی مارو 

قصد داشتم در مطلبی کوتاه به بازخوانی داستانی از آیین ذن بپردازم . قبلا در داستانی دیگر، مختصرا در مورد ذن نوشته بودم . اما بعد از خواندن کتاب صد و یک قصه ای در مورد ذن به این نتیجه رسیدم که نوشتن داستان بدون بیان مختصری در مورد ذن بی نتیجه خواهد بود . از جهتی توضیح ذن نیز کاری طولانی مدت می شود . به همین خاطر به طور اجمالی در مورد ذن می نویسم و اگر فرصتی بود و علاقه ای و یا علاقه مندی در مورد ذن در آیند به تفصیل خواهم نوشت. 

  ۱- امروز مجددا از خود پرسیدم ذن چیست؟ برای توضیح دادن ذن همواره دچار نوعی تناقض در بیان می شویم . ذن مانند هر آیین دیگری از یک سری مناسک و یک سری رفتارها ناشی می شود رفتا ر راهبان و متونی که بر جای مانده . شاید ساده ترین جواب به پرسش دشوار چیستی ذن ( که این پاسخ  از رویکردی ذنیستی نیز برخوردار است ) این باشد : ذن چیزی نیست! اما به تدریج که با این بحث جلو بیاییم خواهیم فهمید که این چیزی نبودن در واقع به عکس ظاهرش راه به بودنی متنوع و چند گانه می دهد . در واقع تفاوت ها و تناقض ها در تعریف ذن به حدی است که ما را به نبودن تعریف می کشاند . دن نوعی تلاش برای تهی شدن است . تهی شدن درون از دغدغه ها ، نوعی رسیدن به جایی که دنبالش نبوده ای و حال که به آن جا رسیده ای احساس می کنی در پی اش بوده ای! رفتار و گفتار راهبان ذن معمولا رفتاری غریب و گفتاری معما گونه است . به جملات معماگونه که معمولا به حفیفت ذن اشاره دارند «کوان» می گویند . کوان از نظری به شطحیات عرفانی نزدیک است . با این تفاوت که ارتباطی با خالق ندارد . در واقع ذن به آفریننده کاری ندارد . عرفان ذن عرفانی انسان محور است نه خدامحور . و در دل این عرفان جایگاه خداوند جایگاهی اساسی نیست . در ذن خداپرستی به شکلی که در ادیان غربی مثل مسیحیت و اسلام و یهودیت دیده می شود مطرح نیست :

خدا همین چشم های من است به همین خاطر در هر جا می نگرم می بینمش!

۲- یک کوان مشهور  در مورد تعریف ذن می گوید : ذن و چای هر دو یک طعم دارند : آرامش و تمرکز. آرامش ذن آرامشی کنش گرا است نه منفعلانه . ذن هنر تمرکز نیروهای درون اسفاخته اي مي خواند از ميان بيشه هاي بامبو من به تماشاي ماه نشسته امت تا فرد بتواند از تمام آن نیروها برای انجام اعمالش استفاده کند . ع . پاشایی در کتاب ذن چیست خود در تعریف ذن می نویسد : «ذن از سخن گفتن می پرهیزد ، چون آنچه می خواهد بگوید در زبان نمی گنجئ ، چون در واژه ها و حروف گنجاندنی نیست . » ذن تلاش برای دوباره دیدن هستی است فارغ از پیش فرض های محدود گر که بر نظرگاه آدمی سایه افکنده اند . نوعی برخورد بی واسطه با هستی :

آن گاه که من مطالعه ی ذن را آغاز کردم ، کوه ، کوه بود؛

چون اندیشیدم که به ذن رسیده ام ، کوه دیگر کوه نبود

ولی چون به شناسایی کامل ذن رسیدم ، کوه باز همان کوه بود!

۳- با گذشتن از رودخانه ی ذن ، دوباره با همان حقیقت آشنا روبروییم . اما نگاهی که از راهروی ذن می گذرد همان نگاه اولیه نیست . برخورد مستقیم با هستی و حقیقت ، هدف غایی ذن است .و ای حلزون از قله فوجی بالا برو آرام آرام آرام...ایسابه زعم راهبان ذن ، این برخورد نیاز به تفکر ندارد . در حالت افراطی شاید بتوان گفت ذن تلاشی است برای نیاندیشیدن . این کار صرفا با یوگا انجام نمی پذیرد و در داستان های ذن بسیار نمونه ها می بینیم که فردی به روشن شدگی می رسد . فردی که هیچ گونه تمرینی برای رسیدن به ذن نداشته است ! روشن شدگی یکی از مفاهیم اساسسی ذن است . کسی که به روشن شدگی یا ساتوری می رسد حقیقت را به طور مطلق درک می کند و به قیاس نمی پردازد . قیاس تنها مربوط به شناخت نسبی است . ساتوری با سمادهی بوداییان نیز فرقی اساسی دارد . سمادهی روشن شدگی است که با آیین های خاص حاصل می آید و معمولا نوعی بی حرکتی است در حالی که ساتوری با تحرک آغاز می شود .برای رسیدن به ساتوری گاهی راه های میانبری وجود دارد که خود فرد آن را کشف می کند و معمولا این را ه ها بیشمارند . وقتی فرد به روشن شدگی می رسد در مورد حقیقت و مفهوم آن سکوت می کند با این حال او در قبال شاگردانش موظف است . راه آموزش به آن ها راهی است که نه با بحث و بررسی بلکه با عمل کردن به وجود می آید. آن ها خود به تجربه ی ذن می پردازند . روزی رهرویی از فو کوشو استاد ذن پرسید : هم سخن و هم سکوت خطاست! چگونه می توان چنین نکرد؟ فوکشو گفت : من اغلب در ماه فروردین به کونان می اندیشم . کبک در میان گلهای خوشبو آواز می خواند!! پاسخ کاملی است نه؟

۴- هنر ذن صرفا کنار گذاشتن اندیشه نیست . ذن با همه چیز مخالف است و در عین حال گاهی از همه چیز بهره می گیرد . نیاندیشیدن هم در شرایطی ممکن است آفتی در راه رسیدن به ذن باشد! ذن آغاز زندگی با پارادوکس هاست ! و در عین حال در دل حقیقت غایی خود جایی برای تضاد نمی بیند همه چیز همان گونه است که به نظر می رسد! تلاش ذن در این پارادوکس های لفظی از نشان بی اعتقادی اش نسبت به مفاهیم نشات می گیرد . در سنت های بودیستیشب انعكاس راه شيري بر روي مزرعه هاي برنج مفاهیم ریشه در نوعی گمراهی و وهم دارند . این شعار بوداییان است که همه چیز توهم ادراکی است بگذار بگذرد . در عین حال به زعم جوزف کمبل این شعار در تفکر ذنیستی که نوعی فرقه ی بودایی است به این شکل تغییر می یابد : همه چیز همان گونه که هست زیباست بگذار بیاید!زیابیی حقیقت عشق و معرفت تعاریف ثابت و مطلقی ندارند . آنچه حقیقت دارد زندگی است نه زیبایی زندگی ! آنچه حقیقت دارد آب و دریا و صدای پرندگان است ! و به زعم کوان معروف :«این است که بیدها سبزند و گل ها سرخ! » کوان ها معمولا به معما شبیهند و نثری شعرگونه دارند ( معمولا از زبانی ساده بهره می برند و بسیار طبیعت گرا هستند مانند هایکو ها ): سرما تو را با سرما می کشد و گرما تو را با گرما! 

۵- خاستگاه ذن را می توان در تائویسم چین و بودیسم ماهایانه  یافت . در حقیقت ذن همان داوودی ها آرام چشم بر او دوخته اند بر تپه های دور دست جنوب...میرا«چن» (حقیقت) چینی است که از سنت ماهایانه بودیسم (راه بزرگ ) نشات  گرفته و با جان و روح فرهنگ ژاپنی آمیخته شده است . یکی از مفاهیم عمیقی که ذن به آن می پردازد مفهوم تهی بودن است . از نظر فلسفه ی ذن این تهی بودن است که باعث آفرینش می شود . اگر جایی خالی نباشد نمی توان آن را پر کرد . ( در مورد مفهوم تهی در نوشته ای به تفضیل خواهم پرداخت ) . جان را بیدار کن بی آنکه روی چیزی بیارامد!  

شامگاه خزانی زاغی نشسته بر شاخه ی خشکی...

۶- از نظر فلسفه ی ذن شنخت سه سطح دارد . شناخت پنداری ، شناخت نسبی و شناخت مطلق . شناخت پنداری همان شناخت اولیه است مثلا وقتی از دور به ریسمانی نگاه می کنیم ممکن است گمان بریم که مار است . این شناخت معمولا سطحی بوده و به ظواهر می پردازد . در شناخت نسبی ما پدیده ها را به صورت قیاسی می سنجیم . در را به این دلیل در می دانیم که با پنجره فرق دارد . کوه با دشت به این علت تفاوت دارد که بلند تر است! و ... و شناخت مطلق بعد از روشن شدگی رخ می دهد !

چه ستودنی است کسی که نیاندیشد

زندگی گذر است

هنگام برجهیدن آذرخش!

۷- اویگن هریگل در کتاب ذن در هنر کمان گیری می نویسد :« هنر ذن ، هنر بی هنری است .» شاید تعریفی به این دقت(!) در مورد ذن نباشد تا بتواند ذن را توصیف کند. ذن دارای بانیان هایی اس ت که همواره برای درک عمیق تر  حقیقت باید از نو ویران شوند و دوباره به شکلی دیگر ظهور یابند . ذن تلاشی است برای رها شدگی .  و البته دوباره بگویم که این مقدمه برای داستانی است که در آن دو استاد ذن به تعریف معنای ذن می پردازند . ( در آینده به طور کامل تری به تشریح همه چیز تهی است تازیانه ریسمان وگاو و مرد تاکنون بر پهنه ی هستی  آسمان را که اندازه گرفته است؟مبانی ذن و رابطه اش با عقلانیت خواهم پرداخت!) در پایان مقدمه و قبل از شروع داستان یاد جمله ای از یونگ می کنم که در مقدمه ی کتاب ذن بودیسم اثر سوزوکی می نویسد : ذن نه روان شناسی است و نه فلسفه با این حال همه چیز هست! ( یونگ بعد از بررسی شباهت ها و تمایزهای ذن با دیدگاه عرفانی مایستر اکهارت به بررسی چند کوان می پردازد و ذن را تلاش خود (ego) برای جدا شدن از من (id) می داند این تلاش همان ساتوری است .)

۸- داستان به نقل من:

روزی استادی بر بالای سکو در مورد حقیقت ذن می گفنت . اما گفتار او اثری بر شاگردانش نمی گذاشت . استاد که این را دید در پایان سخنانش چوبدستی اش را در آسمان چرخاند و بلند گفت : می دانید این چیست؟ شاگردان هر کدام در حالی که از این سوال در شگفت بودند یا به آن می خندیدند پاسخ دادند : عصا چوبدستی ، بریده ای از درخت ، چوبی مقدس ... اما استاد در حالی که همچنان چوبدستی اش را تکان می داد گفت : نه ! این همه ی حقیقیتی است که من در طی سالیان می خواستم به شما بفهمانم این همان ذن است! و بعد در حالی که همچنان چوب دستی را در هوا تکان می داد از سکو پایین آمد . این کوان استاد به گوش استاد بزرگ شوکوئی رسید . او در پایان یک سخنرانی گفت : اگر من جای او بودم چنین نمی گفتم ! یکی از راهبان بلافاصله از او پرسید : پس چه می گفتید ؟ شوکوئی چوبدستی اش را در هوا تکان داد از سکو پایین آمد و از آنجا دور شد!!

همه‌ی آنچه بر زبان آوردم این بود آه آه گل های یوشینو... تیشیتسو